تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
سارا جان که نظر خصوصی دادی .

آدرس ایمیل یا وبلاگت رو هم بده که من بتونم جوابت رو بدم !

 

آدرس جدید این وبلاگ :      www.RBT3.blogspot.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:18  توسط سعید  | 

اين وبلاگ براي آزادي و امنيت بيشتر ؛ از امروز و براي هميشه به آدرس زير انتقال يافت :

www.RBT3.blogspot.com

تمامي پست هاي قبلي در وبلاگ جديد وجود دارد .

 

سيستم نظر خواهي هم در وبلاگ جديد فعال است و نظر دادن در آن كاملا راحته و احتياجي به  عضو بودن ؛ كد امنيتي و... نداره.

منتظر حضور و نظر شما در وبلاگ جديد هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:32  توسط سعید  | 

اين وبلاگ به زودي به بلاگ اسپات مهاجرت مي كند !

چون در بلاگفا يك وبلاگ ديگر هم داشتم كه به دليل محتواي غير اخلاقي حذف شد . ولي بلاگ اسپات اينطوري نيست . بعد از تحقيق هاي زياد ، بلاگ اسپات رو انتخاب كردم.

اينجا ديگه امنيت نداره . از اين به بعد ، ميخوام چيزهايي بنويسم كه مشكل اخلاقي داره !

وبلاگ جديد....   به زودي ......

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:28  توسط سعید  | 

با دو تا از دوستهام رفتيم يه رستوران خيلي خفن . چون جا نبود نزديك دستشويي نشسته بوديم و پشت سرمون هم سه تا دختر خفن تر بودند !

يكي از دوستهام هي به يكي از دختر ها نگاه كرد و هي چپ و راست كرد و فكر كرد و... تا آخر شماره اش رو نوشت كه بده به دختره. ولي براي اينكه خودش جلوي مامان و باباي دختر ها تابلو نشه ، شماره رو داد به من كه بدم به دختره.

دختره هم فهميده بود و الكي اومد بره دستشويي كه شماره رو از ما بگيره. من بايد مي رفتم شماره رو مي دادم بهش كه نتونستم اين كار رو بكنم. خجالت كشيدم .

بيست سالم نشده و هنوز نمي تونم به يه دختر شماره بدم ؟؟  تازه اون هم دختري كه  دوستم مي خواد باهاش دوست بشه ، نه من .

واقعا متاسفم و ديگه تكرار نميشه !  خجالت كشيدن ، كار بيخودي است . بايد پر رو بود !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:27  توسط سعید  | 

چقدر وبلاگ هاي عاشقانه و مزخرف زياد شده !  هر دختري با يك پسر دوست ميشه ( يا باالعكس )  سريع مياد يك وبلاگ نارنجي يا مشكي مي زنه و حرف هاي عاشقانه مي نويسه و به خيال خودش با پسره حرف مي زنه و آرزوهاش رو ميگه و و ميگه امروز چي شد و فردا چي شد و ديشب بهت اس ام اس دادم و امروز چي كار كردي و فردا چي كار كنيم و امروز ازت خبر نداشتم و بيا هميشه با هم بمونيم و بهم قول دادي كه هميشه دوستم داشته باشي و هيچ وقت من رو تنها نذار و من فقط يك نفر رو دوست دارم و هميشه باهاش مي مونم و از اين  اراجيف  و مزخرفات !

يكي از دوستهاي من يه وبلاگ خيلي خوب داشت كه يه مدت به وبلاگش سر نزده بودم. امروز كه رفتم وبلاگش رو ديدم ؛ ديدم كه اون وبلاگ هم شده مثل همين وبلاگ هاي عاشقانه  و توش براي دوست دخترش نامه هاي عاشقانه و از اين چرت و پرت ها نوشته.

واقعا مردم دلشون رو به چي خوش كرده اند . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:16  توسط سعید  | 

برای لذت بردن بیشتر از زندگی ، مي تونم از چيز هايي كه ندارم هم لذت ببرم !

مثلا الان خيلي ها پيش دانشگاهي هستند و كنكور دارند. استرس و فشار روحي دارند و همش به فكر درس و تست و كنكور و كلاس و... هستند. مهموني و بيرون نميرن و زندگي رو بر خودشون سخت كرده اند.

ولي من كنكور ندارم ! 

چند تا كتاب كنكور و آزمون هاي قلم چي ويژه نوروز و... گذاشتم و بعضي وقت ها نگاهشون مي كنم و از اينكه كنكور ندارم فوق العاده لذت مي برم !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:56  توسط سعید  | 

من بیست سالمه . بیست سالگی سن خوبیه .  همه میگن بیست سالگی بهترین سنه. قدرش رو بدون . ازش به بهترین نحو استفاده کن.

خیلی ها رو دیدم که حسرت بیست سالگیشون رو می خوردند و دلشون میخواسته دوباره بیست سالشون بشه . بعضی از دختر ها و پسر ها دلشون میخواد بیست ساله بمونند و دیگه پیر نشن. برای همین بعد از بیست سالگی رو کیک های تولدشون شمع علامت سوال میذارن !!

خوب حالا همه این ها قبول . این بیست سالگی هم که از اول امسال شروع شده بود ، نصفش رفت !

آخه من چطوري از بيست سالگي لذت ببرم و قدرش رو بدونم ؟  اصلا چي كار مي تونم بكنم توي اين مملكت مزخرف ؟ چطوري ازش به بهترين شكل استفاده كنم ؟؟

دوست دختر كه ندارم ، پارتي و كنسرت خفن و ديسكو و ... هم كه نداريم . ماشين هم كه قيمتش دو برابره ( تعرفه ۱۰۰ درصد گمركي داره ) و ماشين خفن نمي تونيم سوار شيم .  از نظر امكانات تفريحي مثل شهربازي خفن و ... هم كه هيچي نيست .  خوب چي كار كنم پس ؟؟

اگه منظور از قدر دونستن و به بهترين شكل استفاده كردن اينه كه   بشينم خوب درس بخونم   يا  كلاس زبان برم  يا ورزش كنم  يا كتاب بخونم تا معلوماتم زياد بشه  يا مشروب نخورم  و...  ؛   واقعا خاك تو سر اين طرز فكر !

اينها كه لذت بردن نيست ! اين ها كارهاي عادي و خر كاري هاي زندگيه . درس خوندن و ... هميشه بوده و هست و هيچ لذتي هم نداره و اسمش  قدر دونستن  از زندگي نيست.

پس نتيجه مي گيريم كه اگه من بخوام قدر اين سن رو بدونم ؛ تنها كارهايي كه مي تونم بكنم اينه  كه مواظب سلامتي ام باشم كه  نميرم  ،  زياد برم بيرون ،  مسائل رو بر خودم سخت نگيرم ، كارهايي كه دلم ميخواد رو بكنم ، از خودم عكس بگيرم ! ، و كارهايي مثل اينها .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:34  توسط سعید  | 

با دوستم رفتیم سینما ، فيلم پسر تهروني . فوق العاده فيلم مزخرف و چرتي بود .

صندلي مون بين دختر ها افتاده بود . دختري كه كنار من بود يه ذره تپل بود ولي اوني كه بغل دوستم بود خيلي خفن بود . وسط فيلم هم توي تاريكي ، به جاي اينكه دسته صندلي رو بگيره ، اشتباهي پاي دوستم رو محكم گرفت !

فيلمش خيلي چرت بود ؛ ولي دخترها بهتر بودند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:3  توسط سعید  | 

یکی از دختر های فامیل  احساس می کنم چند وقته رفته تو کف من . از من چند سال کوچیک تره و هنوز بچه است ! خونه ما هم زیاد میان . ولی نمی تونم خودم رو راضی کنم که با یک بچه ور برم !

دیگه خیلی باید عوضی و کثیف باشم که  برای ارضا کردن خودم ، با دختري كه چند سال از من كوچيك تره  كاري بكنم.   من الان بايد با يك دختر ۱۹ - ۲۰  ساله ور برم ، نه با اين.

ببين به چه وضعي افتاديم ها ......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:57  توسط سعید  | 

دیروز توی مترو سه تا دختر معمولی رو دیدم که تریپشون تقریبا پایین شهری بود.

 از این دختر هایی که آرایش می کنند و لباس های به ظاهر خفن می پوشند که خودشون رو بهتر و با کلاس و عالی نشون بدن ؛ در صورتي كه وضع مالي خوبي ندارند و از نظر كيفيت زندگي يه مقدار سطح پايين هستند.

آخ اينقدر دوست دارم با همچين دختر هايي دوست بشم و خفن براشون خرج كنم و  اونها هم به حساب پولدار بودن من  قشنگ بهم بچسبند و آويزون من بشن و  خودشون رو برام بكشن و دنبالم بدون و من هم  در مدت خيلي كمي ببرمشون تو تخت خواب و هر كاري دلم ميخوام باهاشون بكنم !

اينقدر فاز ميده !!   خدايا ! فاز اين توهم رو از من نگير !

 

نكته !‌ : هر كس همونجوري است كه هست ! كسي كه به خفن بودن يا جور ديگه اي بودن تظاهر مي كنه ، خيلي تابلو ميشه و همه مي فهمند. مثلا من اگه به خيلي پولدار بودن تظاهر كنم واقعا تابلو ميشم. همه پسر ها هم فرق بين يك دختر  واقعا پولدار و با كلاس رو  با يك دختر معمولي كه  سعي مي كنه خودش رو خفن و با كلاس نشون بده مي فهمند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:56  توسط سعید  | 

امروز با یکی از دوستهای قدیمی ام ،  و به اصرار اون ، رفتيم تا دفتر محل كارش رو ببينيم و از من دعوت كنه كه اون كار رو انجام بدم. از قبل هم يك سري مدارك مثل فتوكپي شناسنامه و ۵۰۰ هزار تومن پول براي ضمانت و... رو گفته بود كه ببرم.

به دفتر مورد نظر رفتيم و يك مكان ساده با فرش و ميز و چند تا اتاق بود. افرادي هم كه اونجا بودند ظاهرا خوب و پاك و مذهبي بودند. رفتيم توي يك اتاق و چند نفر اومدند و شروع كردن به توضيح دادن كار.

همونطوري كه انتظارش رو داشتم ، يك شركت هرمي ( زير مجموعه اي ) بود كه تور هاي مسافرتي مي فروخت .قبلا هم توي جلسه هاي اين شركت ها دعوت شده بودم و از سيستم كاريشون خبر داشتم. اون ها هم تعجب كردند و گفتند شما مثل اينكه قبلا با نتورك ماركتينگ  و.. كار كردين !

يه مقداري توضيح دادند و چرت و پرت گفتند . بيشتر كساني كه اونجا بودند دانشجو و شهرستاني و ساده بودند كه گول اين شركت رو خورده بودند . قيمت تور ها هم ۴ ميليون تومن بود ! كه نصفش و نقدي مي گرفتند و نصفش رو قسطي ! يك كلاس آموزشي ۱۰ جلسه اي هم مي گذاشتند .

آدرس و شماره تلفن رو هم پرسيدند كه الكي گفتم !  .  خلاصه اونجا رو ديديم و با ماشين ما رو بردند به يه دفتر ديگه . مرتب از از مقامات بالا و سرشاخه ها با اون ها تماس مي گرفتند و دستورات لازم و اعلام مي كردند. مثلا اينكه كجا برين و چي كار كنين و.... .

رفتيم دفتر دوم ، خيلي خفن تر بود. يه نفر به عنوان رئيس نشسته بود و كار رو توضيح مي داد. هي مي گفت بايد موافقت خودت رو اعلام كني تا كلاس آموزشي رايگان برات بذاريم و بعد از كلاس ها شروع كني به زير مجموعه گرفتن . گفتم من برم يه سر  كلاس رو ببينم چطوريه !

يك اتاق رو كرده بودند كلاس آموزشي . واقعا وضع مزخرفي بود . يك سري شهرستاني و دانشجوي بدبخت و بيچاره رو جمع كرده بودند ( كه تهراني و با كلاس هم توشون بود ) ، و براشون جزوه هاي چرت و پرت و سي دي هاي آموزشي و... درست كرده بودند.

جزوه ها رو نگاه كردم ، همه اش اراجيف بود . براي هر كسي جدول آرزو ها درست كرده بودند ! كه آرزو هاي خودش رو با مقدار پولي كه براي به دست آوردن اون لازمه و تاريخي رو كه قصد داره به اون برسه رو توي اون جدول مي نوشتند. كلي حساب و كتاب مي كردند و عدد و رقم هاي عجيب به دست مي آوردند و توي جدول مي نوشتند ،   نوشته هاي تكراري و جزوه هاي چرت و پرت رو از روي همديگه مي نوشتند ، يك عده نشسته بودند و با ماشين حساب براي خودشون جدول آرزو ها و اهداف رو منظم مي كردند و.... خلاصه يك كارهاي مزخرف و بيخود و سركاري انجام مي دادند كه واقعا  كفم بريده بود.

عجب سياست و حرفه اي لازمه تا اين همه آدم رو خر كنه ! مثل يك زندون مي موند. شايد هم بيمارستان رواني . يك عده نشسته اند و آموزش هاي فوق العاده چرت و پرت و دري وري مي بينند و پول ها شون رو ميدن به يكي ديگه تا شاااايد بعد از چند ماه مقداري از همون پول خودشون رو به عنوان پورسانت بهشون بدن !

واقعا آدم هاي اونجا فوق العاده خر بودند و همه شون رو گذاشته بودند سر كار . حساب هاي مجازي براشون درست مي كردند و كلي تشكيلات ديگه . حدود ۶ تا دفتر رو رفتيم ديديم . همه مثل هم بودند و يكي از يكي بدتر و مزخرف تر و سر كاري تر. اصلا حرف هاي عجيب و بي خودي مي زدند.  واقعا تعجب كردم كه دوست من كه سال ها باهاش بودم و اينقدر آدم سالم و خوبي بود ،‌  چطوري گول اين كثافت ها رو خورده . آدم هاي سن بالاي ۴۰ - ۵۰ ساله هم اونجا بودند .

بعد از اينكه شركت ها رو ديديم ، با دو تا از سر شاخه ها و دوستم  اومديم توي ماشين و منتظر زنگ افراد بالا دست شديم !  زنگ زدند و حر كت كرديم. گفتم كجا ميريم ؟    گفتند : ميريم دفتر آقاي فلاني تا تو رو پرزنت  (present) كنند و مبلغ ۵۰۰ هزار تومن رو به عنوان امانت و ضامن بذاري و فتوكپي شناسنامه رو هم بهش بدي و براي تو يك مكان در زير شاخه ها در نظر بگيرند . از فردا هم كلاس هاي آموزشي ات شروع ميشه و مي توني توي كلاس ها شركت كني  وضعيت كار رو بسنجي !

اولش جالب بود. من كه بيكار بودم ، باهاشون مي گشتم و ناهار هم بهم دادند ! .  ولي اين رو كه گفتند ، ديدم ديگه داره خطري ميشه .  از شانس من ، جلو ترافيك و راه بندون شد . نزديك ترافيك كه شديم گفتم : ايشالا كه چرخ شركت و كارتون براتون بچرخه . خداحافظ !

يكيشون گفت :  يعني شما از كار ما نتيجه اي نگرفتي و دلت نمي خواد . . . .

وسط حرفش بود كه در رو باز كردم و فرار كردم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:23  توسط سعید  | 

این که میگن ترک ها خر هستند ، واقعا راسته .  در طول حدود هشت سال ، اين بار ها به من اثبات شده و اين آخري ها هم ديگه واقعا به اين مساله ايمان آوردم كه ترك ها خر هستند.

يك كارگر ترك خر ؛ براي تعميرات ساختمون ، به جاي اينكه بياد زنگ در خونه سرايداري رو بزنه ؛ هر روز صبح زود مياد هزار بار زنگ خونه ما رو مي زنه . مثل وحشي ها همش زنگ مي زنه و هر روز بهش ميگيم بايد زنگ سرايداري رو بزني ، نه زنگ ما رو .  ولي نمي فهمه .

از بين اين همه واحد ، صاف مياد همش زنگ ما رو مي زنه .نگهبان هم كاريش نداره و به حساب اينكه كارگره و براي تعميرات ساختمون اومده ، هيچي بهش نميگه.

اين نوشته به ترك ها بر نخوره . چون من هم شايد خر باشم و خودم ندونم !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:41  توسط سعید  | 

معلم كلاس دوم من خانم منيري بود . اون موقع حدود ۲۵ سالش بود و  خيلي عقده اي و عوضي بود .

بچه ها رو كتك مي زد و لباسهاشون رو پاره مي كرد . بچه ها رو مي برد توي حياط كه كلاغ پر برن . بعضي ها رو ۱۰۰ بار با خط كش مي زد .

الان ، ديگه همه اون بچه ها بزرگ شده اند و هر كدومشون رفته اند دنبال يك كاري .  يكيشون كه دوست من بود ،  فوتباليست شده و الان اروپا زندگي مي كنه .  ديگه اون بچه ها از اون زن عوضي نمي ترسند. دلم ميخواد بشه همه اون بچه ها رو كه الان بزرگ شده اند جمع كنيم و همه با هم بريزيم روي سر اون معلم آشغال ،  و تا مي تونيم بزنيمش و بكشيمش !

الهي هر جا كه هست ، تكه تكه بشه .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:59  توسط سعید  | 

دارم کم کم احساس تنهایی می کنم.  خیلی وقته که هیچ دختری توی زندگیم وجود نداره !

حدود یک ساله که اصلا دستم به دختر نخورده ؛ هيچ دختري سوار ماشينم نشده ؛ با هيچ دختري حرف نزده ام .  تا حالا هيچ وقت دختري به خونمون نيومده .

چند ساله كه هيچ كس ديگه اي تو اتاقم نيومده !  اصلا اين كه يك نفر ديگه بياد توي اين اتاق ، برام عجيب و غير قابل تصور شده .  مثلا فكر مي كنم اگه يك دختر يا يك پسر بياد تو اتاقم ،  اندازه اش چقدره  و چقدر حجم اشغال مي كنه ! انگار يه ذره ديوونه شدم .

 ولي وقتي پول زياد نباشه و  نتونم خفن براي يك دختر خرج كنم يا اينكه ماشين مدل بالا نداشته باشم ؛  اين دوستي هاي معمولي و نصفه نيمه ( من بهش ميگم دوستي هاي گدا بازي )  به چه دردي مي خوره ؟  دوستي معمولي يه س.. ك.. س..  نمي رسه و به درد نمي خوره.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:37  توسط سعید  | 

تولدم مبارك !!

امروز ۸ شهريور ۸۸ ، روز تولد منه . توي تاريخ امروز سه تا هشت هست ! . امروز ۲۰ سالگي ام تمام شد و وارد بيست و يك سالگي شدم.

تا بيست سالگي بزرگ مي شدم ،  از الان به بعد  پير  ميشم !!

همه ، دوست دارند در سن بيست سالگي بمانند ؛  ولي اين ۲۰ سالگي هم به سرعت مي گذرد . . . !

تولدم مبارك !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط سعید  |